تبليغاتX
کوچه تنهایی
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

تو اي نيلوفر پيچده در تنهايي و غربت شنيدم

 

آن صداي نازنينت را كه فريادش نهادي نام شنيدم

 

ضجه هاي پر طنينت را كه پيوسته در گوشم صدا مي كرد

 

 مرا شرمنده در وجدان خاموشم رها مي كرد

 

 كوير خشك و بي تاب تنت را باز خواهم كاشت

 

 پر از عشق و پر از احساس پر از نيلوفر زيبا

 

 هم اكنون

 

 با تو خواهم بست پيماني كه تا دنياست اين دنيا دگر تركت نخواهم كرد

 

 تو را مي خواهم

 

                     اي نيلوفر زيبا

 

+ نوشته شده در  Sat 9 Dec 2006ساعت 0 AM  توسط ستاره | 

سوگند به كتابهايي كه در قفسه كهنه كتابخانه ام بمن نگاه ميكنند.

 

سوگند به اخرين برگي كه از شاخه درخت انجير بر زمين مي افتد.

 

سوگند به زمانيكه نامت را با شاتوتها نوبر كردم.

 

سوگند به ابرهايي كه بالاي سر نارنجستانها زندگي مي كنند.

 

سوگند به زمزمه هاي كه زنداني اند.

 

دلم براي عطري كه هر بامداد در دست تو متولد ميشود ، تنگ شده

 

است.

 

سوگند به واژه هايي كه كبوتر وار بسوي تو پر ميكشند.

 

سوگند به دفترهايي كه برگي براي نامه نوشتن بمن هديه ميدهند.

 

سوگند به چراغ ارغواني كه در خانه تو سوسو ميزند.

 

سوگند به نسيمهايي كه از شبيه مجهول آغاز ميشوند و بدامن تو ميرسند.

 

دلم براي كودكيهاي دريا تنگ شده است.

 

سوگند به صداي پرندها در وقت عبور ،

 

سوگند به ابرهاي كه طعم عسل دارند،

 

سوگند به گلهاي سرخي كه زير باران ميرقصند،

 

بر سينه آسمان با همه ستاره هايش دست رد ميزنم،

 

به مرغهاي بهشتي نيم نگاهي هم نمي اندازم،

 

جواب سلام اهوان را نميدهم،

 

بشرطيكه تو در كنارم باشي.

 

تو ميتواني خورشيد را كنار ايينه ام بنشاني و برايم از بهار و زمستان و

 

 تابستان جامه اي بدوزي،

 

تو ميتواني دلتنگيهاي مرا در چشمه اي نزديك بشويي.

 

تو از خون قرمزتري و از اسمان هم اب تري و هيچ گاه ابري نميشوي

 

در كنارم بمان تا همواره از عشق بخوانم و از غزلهايم براي تو خانه

 

اي بسازم.

 

+ نوشته شده در  Mon 27 Nov 2006ساعت 8 PM  توسط ستاره | 

بعد از مرگم تكه يخي به شكل قلب بر روي سنگ قبرم بگذاريد

 

 تا با اولين طلوع خورشيد آب شود و به جاي يار برايم گريه كند

+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت 8 PM  توسط ستاره | 

وقتی نگام می کردی انگار که داشتی توی قلبمو نگاه می کنی

 

 و وقتی که از روی حیا سر به زیر می انداختی

 

 انگار که به قلبی که زیر پاها افتاده بود می نگریستی

+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت 8 PM  توسط ستاره | 

ابري نيست

 

بادي نيست

 

مي نشينم لب حوض:

 

گردش ماهي ها، روشني، من، گل، آب .

 

پاكي خوشه زيست .

 

***

 

مادرم ريحان مي چيند .

 

نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر.

 

رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط .

 

نور در كاسه مس، چه نوازش ها مي ريزد !

 

نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد .

 

پشت لبخندي پنهان هر چيز.

 

روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست .

 

چيزهايي هست، كه نمي دانم .

 

مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد .

 

مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم .

 

راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم .

 

من پر از نورم و شن

 

و پر از دارو درخت .

 

***

 

پرم از راه، ازپل، از رود، از موج

 

پرم از سايه برگي در آب :

 

چه درونم تنهاست .

 

*****

+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت 8 PM  توسط ستاره | 

اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند

 

 و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار

 

 اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي

 

                          و هنوز دوستش داري

+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت 8 PM  توسط ستاره | 

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟

 

گفت آغازش سراسر بندگيست

 

 گفتمش پايان آن را هم بگو

 

 گفت پايانش همه شرمندگيست

 

 گفتمش درمان دردم را بگو

 

 گفت درماني ندارد، بي دواست

 

گفتمش يک اندکي تسکين آن

 

 گفت تسکينش همه سوز و فناست

+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت 8 PM  توسط ستاره | 

تنها يك لحظه بود كه روي پل دوستي قرار گرفتيم

 

درس خوانديم، شيطنت كرديم، پيروز شديم، شكست خورديم و سر انجام

 

 هر يك با كوله باري از ارزو و خاطرها از روي پل گذشتيم و در

 

ابري محو شديم

 

 

و ديگر حتي به ما اجازه نخواهند داد كه طول پل را بپيماييم و يكديگر

 

را ياد كنيم و بس...

 

 

اي كاش اي كاشها هيچ وقت سبز نميشد ند و بايد بدانيم كه هيچ سبزه اي

 

 هميشه سبز نيست و هميشه نبايد بهار را ارزو كرد

 

+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت 8 PM  توسط ستاره | 

تو فکر خود هستی و من ، تمام هستی ام در دست توست

 

عیش و نوش و مستی ام در پیش و با دستان توست

 

تو که با جام شراب دست و رو بوسی می کنی

 

خود بنگر که اکنون دست من در دست توست

 

+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت 8 PM  توسط ستاره | 

به چه شوقي به چه شوقي به تو روي آوردم

 

به گمانم كه تويي آنكه دلم در پي اوست

 

مژده دادم به خودم كه گل سرخ من از راه رسيد

 

ليك وقتي بدو نزد يك شدم

 

آب شد رويايم همچو برفي كه در آن شعله آتش فكنند

 

گل سرخي كه بدو دل بستم

 

يك گل ساخته از كاغذ بود

 

+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت 8 PM  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تک ستاره

پیوندهای روزانه
منم تنهام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل آذر 1385
آذر 1385
پیوندها
منم تنهام
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

< قالب و كدهاي جاوا > < onLoad and onUnload Example